وعده
نه،هیچ خبری نبود
حتی حادثه ای
آن شاپرکی که صبح به زانوی من نشست
گمشده ی دریا بود
نه اقبال بامداد.
*****
بیا قراری بگذاریم
فردا
انتهای این کوچه ی بن بست
زیر باران
من و تو
تنها.
باران رد پایمان را پاک خواهد کرد
و کوچه به زودی باز خواهد شد.
...این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش ، تنهاست.
نه،هیچ خبری نبود
حتی حادثه ای
آن شاپرکی که صبح به زانوی من نشست
گمشده ی دریا بود
نه اقبال بامداد.
*****
بیا قراری بگذاریم
فردا
انتهای این کوچه ی بن بست
زیر باران
من و تو
تنها.
باران رد پایمان را پاک خواهد کرد
و کوچه به زودی باز خواهد شد.
در دشواری سخنی نهفته بود
و نفسی در دماغ یکی کودک
انباشته می شد ناگاه
سرمایی سخت
بدان زمان که گرمایی در دستی نبود
آه پنجره
آه پنجره
از تمام مناظر گرمت عکسی به من بده
وز تمام روشنی ات
بی پرده با من باش
در دشواری سخنی نهفته بود
و نفسی در دماغ کودکی انباشته
و مدادی به دفتری پیچ میخورد
انگار واژه ای واژگون پهنه ای غریب می شد
تبانی آسمان و خانه
سکوتی شوم است و سرد
آه پنجره
راهی به رسوایی از آن سو به من بده
پای می گیرد و افسوس در این سراب
آواز قمری کوچکی
انگار
می کشاندم به شک
در آمیزه ی دیوار و باد
تصویری از رهایی و تردید خفته است
آه پنجره
احساس را به شانه های خمیده ام بده.
خشک
چون شاخساری بی آب
که توان میوه اش نیست
و کلامی که جز انکار لبخند
بر گستره ی همنشینی اش نمیلغزد
کفاره ی سکوت خلق را
با احساس کدام انگشت حقیرت لمس خواهی کرد؟
آنگاه که به استقلال یک سیگار
گاه به حدیث در عبور ترانه ی پیاده رو ها
وگاه به صدای ترد فقر
به زیر دندان سرشکستگی
-که انکار است و شادمانی تو-
وجد چهره ی خدا را به روزگار خود دیده ایم.
آنجا که باز و بست ماهیچه مهربان خلق
چیزی بجز لبخند به خود نخواهد فشرد
تو در کوره ی سرد دستانت
خمیر مایه نا باروری یک احساس را
به حسرت خواهی نشاند
باش تا زعرش فواره قطره ای هراسان گردی
فرود بر برکه ی ما
آنجا که قدم در پی تکرار
به شور استخاره ای مردد است
سربازان تو به فخری گم شده پروازت را اجابت می کنند
و آسمان مرا
که دیگر تنها نیستم.
فغان که سود تو از باغ
کود شاخسار به گل نشسته ی درختان خسته است
باش تا پروازت را
به شور کودکانه ای مبهوت سازم
آنجا که « عمو زنجیر باف ها »حلقه ای سخت گردد
گسترده بر اندیشه ای نجیب
تا ترانه ی آدمی.
واژگان تردید رژه می روند در آستانه حضور تو
سرت را بالا بگیر...
من کلمه ی گیج انشای بی مهر توام.
خفته بر اندیشه ای بی نسیب
بر پهنه ی نیلگون این مستی غریب
هنجار خسته ام را آواز میزنم
از آغاز ماجرا
تا انتهای خسته ی شوقی حزین
بر شاخسار انگور
بر چینه ی فروغ
بر قامت خمیده ی محبوبه های باز
پاشویه ی داغ های جوانم را
بر چشمه ی نمور
در انعکاس هر چه که بود و دیگر نیست
هر چه که هست و دیگر هست
از نام های تو
از خاطراتی که هیچ
از شعر هایی
که هست
همچنان .
همچنان از مشت های پوچ،وا شده در روزگار یاس
از سیلی بهار بر گوش آفتاب
با ابر هایی به سبک بالی شرف
* * *
گویا نگاه تازه ای درپشت سایه هاست
کز هیبت زمین ، میلرزد اینچنین
جون دست های من
برنام های تو
از خاطراتی که هیچ
بر شعر هایی که هست همچنان.
من میدوم
من می خندم
من می نوازم
و می بویم
هر آنچه را که باد شمالی با خود خواهد آورد
و می نویسم
هر آنچه را که به دستش خواهم داد.
به پاهایم نگاه کن
از کوه تا کوه از دریا به دریا و از دشت به دشت
می دوند و می دوند و می دوند
و انگشتانم
که مداد ها و کاغذ ها را به سوی نام تو سوق می دهند.
و قاصدک ها
که بر این همه یقین ٬ بی وقفه می خندند.
چه بگویم
وقتی درخت آفت زده ی فصلی
اسارت تنومند ترین ریشه افتخارش را
به باد حادثه ای
بی تیشِ نیشِ ضربه ای
واژگون میبیند و هیچ نمیگوید
تمام ذرات این ثانیه های گنگ
به لطف صادقانه ترین زمزمه ی باغبان
با خشکیده ای اینچنین
در گوش گذرای ابر پیچید.
و فرسنگها دورتر از این مرگزار سبز
تراویدنی آغاز شد از تکه های سوگوار برگ
چه بگویم
زیر و زبرآسمان شده ای میماند این نقشه تار
که هزاران سرباز
سراسیمه
سر به تن از آن باز آمده اند.
که جنگل ها در جنگ ها
و خیمه ها در دره ها
و صندوقچه های سرشار از خاکستر
با روبان سرخ مفتوح نشده شان
تابلوی زرین این آستان پر نقش اند.
و نوزادان در صف طولانی انتظار،این خورشید ملعون را به شکم نشسته اند
ذره ها گرایش مطلق یک امرند
و پذیرش ناچار جسمی
که خدایی از آنسوی واقعیت نهادشان گذاشته.
ما اصالت واقعیتی تلخیم و
نژادمان تنها بهانه ی این خون آلوده تاریخ
زیستگاه تمامی مردگان
و زنده گان
در پس هم.
حرفی نیست
وقتی درخت آفت زده فصلی
اسارت تنومندترین ریشه اش را
واژگون میبیند و
هیچ
نمیگوید.
اصلاً
مرا چه به تو
اصلاً
تو را چه به من
تو انعکاس مهتابی شب باش و حقیقت روز
من توهم ثانیه ها میشوم بر عمر دراز
بازم بعد از مدتها اومدم...یه خورده درگیری و مقداری هم دوری از همه چیز و همه کس رو علتش بدونین
شعر زیر از استاد شمس لنگرودی هست...نویسنده مجموعه چهارجلدی کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو.که البته خودم هم مشغول خوندنشونم
«برای ستایش توِ» قطعه ی کوچکیه از این شاعر
برای ستایش تو
همین کلمات روزمره کافیست
همین که کجا میروی، دلتنگم
برای ستایش تو
همین گِل و سنگریزه کافیست
تا از تو بتی بسازم
شمس لنگرودی
سلام
بعد از یه مدت نسبتا طولانی و البته کمی هم اجباری، شعرکوتاهی رو برای
به روز کردن انتخاب کردم از سیاوش کسرایی به نام اسم شب که نمایی از
اشعار تکامل یافته دهه 30و البته نو پای شعر نو حاضراست.البته این شعر
برای اولین بار در سال 1331هجری در مجله کبوتر صلح به چاپ رسید.البته کبوتر
صلح-که تازه به تسخیر نو پردازان جوان در آمده بود-در همان سال تعطیل
(بسته) میشود.
طبل ها را بکوبید
دارها را بکارید
با شما هستم ای چکمه پوشان
زنگ مهمیزها را بگیرید
سلطنت رادر انبوه انگشت سرنیزه ها پاس دارید
اسم شب را به خاطر سپارید
« یک نفر توده ئی خشمگین است».
سیاوش کسرایی-۱۳۳۱