سادگی...کودکی...
من هنوز كودكم
با دستانم راه ميروم
و پاهايم را چون ارابه اي نالان
بر زمين ميكشم.
من هنوز كودكم
خنديدنم را دوست دارندو گريستنم را ميخندند.
مادرم را ميشناسم
و پدرم را باور ندارم.
گاه بر دهانم حلقه اي ميگذارند
تا آرام گيرم
و چنان تكانم ميدهند
كه به خوابي سست فرو روم.
وسينه مادرم
در سياه ترين شب سال
امن ترين زاويه تولد است.
چشمانم به سختي باور دارند
آنچه را كه ديگران
در مسير خلوت كلمات تكرار ميكنند
و گوش هايم
هرگز تحمل حجم عظيم خنده ها را ندارند.
گوش كن
اين گريه من است
من هنوز كودكم
و اين بهترين كار من است.