سادگی...کودکی...

من هنوز كودكم

با دستانم راه ميروم

و پاهايم را چون ارابه اي نالان

بر  زمين ميكشم.

من هنوز كودكم

خنديدنم را دوست دارندو گريستنم را ميخندند.

مادرم را ميشناسم

و پدرم را باور ندارم.

گاه بر دهانم حلقه اي ميگذارند

تا آرام گيرم

و چنان تكانم ميدهند

كه به خوابي سست فرو روم.

وسينه مادرم

 در سياه ترين شب سال

امن ترين زاويه تولد است.

چشمانم به سختي باور دارند

آنچه را كه ديگران

در مسير خلوت كلمات تكرار ميكنند

و گوش هايم

هرگز تحمل حجم عظيم خنده ها را ندارند.

گوش كن

اين گريه من است

من هنوز كودكم

و اين بهترين كار من است.

چه جای ماندن است اینجا؟

پابرهنه تنها

شهر من ارزش ماندن ندارد

پيش از تو نيز اينگونه بود

اينجا

پرده هاي موش خورده شب

در وسعتي هراس انگيز

خواب را به ياد مياورند

و ازدحام غمناك سربازان

بر گذر گاه مادران شيرده

بار احساس برادران را خالي كرده است.

و شب از ظلمت بي وقفه خود مينالد.

...

چه جاي ماندن است اينجا؟

من نيز خواهم رفت

و باز مانده هاي جنگ برادرانم را

به باد فراموشي خواهم سپرد

من و تو خواهيم رفت

زود تر شايد تو

پاك تر اما من

گر چه ميدانم

شهر بي ما بستر تاريكيست.

...

سلام دوستان..http://www.koodakaneh.blogfa.com/

جاييه كه آرمان مينويسه...داستان هايي رو كه از دل مهربونش بلند ميشه.

...كه واسه من رنگ و بوي زندگين...

به وبلاگ آرمان عزيز هم سر بزنين.

...جایی به راحتی چند پله شمعدانی...