سردی دستانم از اینست...

تنها تر از من كسيست

 

كه بيهوده تر از من ميگريد

 

و سرد تر از من

 

برگ هاي زرد اميد را مي چيند

 

تنها تر از من

 

ستاره ايست كه زمين را نميبيند

 

چشمه ايست كه زيبايي بر او نمي نگرد

 

و قايقيست وارون

 

در عمق نا اميد خليج

 

بي آنكه دستي به تلاشش بر خيزد

 

تنهاتر از من موسيقي احساس است

 

در ساز هاي مجروح صبحي نابجا

 

بر گذرگاه شلوغ مسافران تابوت

 

 

تنها تر از من

 

مستي ست كه ميگريد

 

كه بر بطن جام نيمه تهي اش

 

كند و سنگين مينگرد و

 

هيچ نمي گويد.

 

تنها تر از من عشقي ست

 

كه تسلايي برايش نيست

 

و انباره بغض است

 

در انباشتن خاطره ها.

 

تنها تر از من

 

 كسي ست

 

كه تو را

 

به من خواهد سپرد.

در كوچه هاي رو به دريا

 

جاي پاي قشوني مانده است

 

كه بوي چكمه هاي جدايي مي دهند

 

و بر ديوارهاشان

 

خاطرات گلوله ايست

 

كه بي وقفه تازه اند

 

سر آن كوچه ها نوشته اند

 

كه نبايد رد شد

 

كه نبايد دل به دريا زد و خاكستر شد

 

*          *          *

من اما تمام اميدم

 

يك نفس بوي دريا بود

 

تا پهن شوم در مهتاب

 

تا تازه شوم در رويا

 

اينك اما

 

بي تو اي كوچه ي دلتنگي ِ من

 

نفسم مي گيرد

 

و تنم مي لرزد

 

و دلم پاكترين خاطره اش را با تو

 

مي نويسد تنها

 

من تمام حسرتم

 

بوسه ي ياري بود

 

كز دل ناب ترين كوچه ي شرم

 

با صدايي خسته

 

گذشت

 

و هراسان

 

در دل آلوده ي شب

 

محو شد .