چه بگویم

 

وقتی درخت آفت زده ی  فصلی

 

اسارت تنومند ترین ریشه افتخارش را

 

به باد حادثه ای

 

بی تیشِ نیشِ ضربه ای

 

واژگون میبیند و هیچ نمیگوید

 

تمام ذرات این ثانیه های گنگ

 

به لطف صادقانه ترین زمزمه ی  باغبان

 

با خشکیده ای اینچنین

 

در گوش گذرای ابر پیچید.

 

و فرسنگها دورتر از این مرگزار سبز

 

تراویدنی آغاز شد از تکه های سوگوار برگ

 

چه بگویم

 

زیر و زبرآسمان شده ای  میماند این نقشه تار

 

که هزاران سرباز

 

سراسیمه

 

سر به تن از آن باز آمده اند.

 

که جنگل ها در جنگ ها

 

و خیمه ها در دره ها

 

و صندوقچه های سرشار از خاکستر

 

با روبان سرخ مفتوح نشده شان

 

تابلوی زرین این آستان پر نقش اند.

 

 

و نوزادان در صف طولانی انتظار،این خورشید ملعون را به شکم نشسته اند

 

 

ذره ها گرایش مطلق یک امرند

 

و پذیرش ناچار جسمی

 

که خدایی از آنسوی واقعیت نهادشان گذاشته.

 

ما اصالت واقعیتی تلخیم و

 

نژادمان تنها بهانه ی این خون آلوده تاریخ

 

زیستگاه تمامی مردگان

 

و زنده گان

 

در پس هم.

 

حرفی نیست

 

وقتی درخت آفت زده فصلی

 

اسارت تنومندترین ریشه اش را

 

واژگون میبیند و

 

                هیچ

 

                     نمیگوید.