...توی این کوچه داریم پا میگیریم...
يك نفر داد ميزند
يك نفر داد ميزند
« دستم را بگيريد
دستم را بگيريد»
يك نفر ميخندد
يك نفر ميترسد
يك نفر در خواب است
يك نفر در خواب ميخندد
يك نفر فرياد ميزند:
«دستم را بگيريد»
يك نفر پنهان است
يك نفر در باغي
قبري از جنس شرف مي كند و
منتظر ميماند
يك نفر ميگويد:
«دستش را تو بگير»
يك نفر ميخندد
يك نفر ميگويد:
«چون کسي دستم را
در فلان روز نگرفت...»
يك نفر گوش به فرمان بتي ست
يك نفر ميگويد:
«هر چه او داند...همان»
يك نفر اما
داد ميزند:
« دستم را بگيريد
دستم را بگيريد»
* * *
يك نفر ميميرد
همه ميخندند.