خاطره ای بود و نمیدانستم
يك خاطره
چون قطره اي از ابر چكيد و
جذب خاك شد
يك لبخند
چون آينه اي زلال
بر چهره اي نشست و
در نوري لغزيد و
بر فرش فروشكست و
جذب خاك شد
من اما
در گوشه اي ايستاده ام
و نظاره ميكنم
تبسم پليد خاك را.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۴ ساعت 15:42 توسط مجید
|