برای نقاشان خاطرات زشت
من به تارك دنياهايي
كه تقدسشان در صورتشان نوشته شده
رشك مي برم
به پرنده اي در آسمانش
- خدایش -
رشك مي برم
به ماهي در اقيانوسش
و حتي به حيوان درنده اي
كه در بوته هاي بين درختان ، غوز كرده
غبطه مي خورم
زيرا كه آنان از شر خاطره در امانند
خاطراتي از آن جنس
زشت و حقير
كه تو برايم نقش بسته اي.
ميخواهم زمين را
بين خودم و خاطراتم قرار دهم
ميان من و جسمم
و نه كس ديگر.
اما زمين به آن اندازه وسيع نبود
كه بين من و سرگذشتم فاصله اندازد
و شايد به آن اندازه عميق
که غوغای حسرتم را در آن دفن کنم.