برای نقاشان خاطرات زشت

 

من به تارك دنياهايي

 

كه تقدسشان در صورتشان نوشته شده

 

رشك  مي برم

 

به پرنده اي در آسمانش

 

- خدایش      -

رشك مي برم

 

به ماهي در اقيانوسش

 

و حتي به حيوان درنده اي

 

كه در بوته هاي بين درختان ، غوز كرده

 

غبطه مي خورم

 

زيرا كه آنان از شر خاطره در امانند

 

خاطراتي از آن جنس

 

                                زشت و حقير

 

كه تو برايم نقش بسته اي.

 

ميخواهم زمين را

 

بين خودم و خاطراتم قرار دهم

 

ميان من و جسمم

 

و نه كس ديگر.

 

اما زمين به آن اندازه وسيع نبود

 

كه بين من و سرگذشتم فاصله اندازد

 

و شايد به آن اندازه عميق

 

که غوغای حسرتم را در آن دفن کنم.

دروغ پست

به فكر گلوله ها بودم

 

فرو رفتن گلوله ها را در تنم تجسم ميكردم

 

يك لحظه بعد سكوت تمام شد

 

آدم زجر مي كشد

 

شليك اول اصابت نميكند

 

«تفنگ را دوباره پر كن»

 

چرت پاسبان مي تركد

 

صورتم خاكستري است.

 

ظهر خورشيد ديدني بود

 

پياله فروش شهر

 

باهوش چون كنده ي درخت:

 

« به تو قول میدهم

 

كه پيرو فلسفه مادي هستم»

 

سابق تمام شب را در انتظار چيزي بودم

 

با اختلاف پنج دقيقه.

 

زندگي

 

كه براي ديگران ادامه پيدا خواهد كرد

 

مانند غول

 

خون زندگيم را مي مكد

 

ارتباط خلا با من

 

سايه هاي عميق روي نيمه ميدان هاي مسابقه

 

و شكوفايي خاطراتي تلخ...

 

        *     *      *

 

بگذاريد يك دقيقه بخوابم

 

آسمان هيچ چيز به خاطرم نمي آورد

 

من با گلوله ها در ديوار فرو ميروم

 

تو نميداني به چه زيبايي تصورشان مي كنم

 

گلوله را به سرم

 

به دهانم

 

به چشمانم ميزنند

 

تا از قيافه بيفتم

 

دردهايي كه فردا صبح حس خواهم كرد

 

يك مشت زخم داغ.

 

آمده اي تا جسم را تماشا كني

 

مفهومي به دست آمد

 

درد

 

گلوله

 

انفجار

 

«آتش»

 

بگذاريد يك دقيقه بخوابم.

 

        *    *    *

 

با چه پشتكاري

 

به دنبال خوشبختي ميدويدم

 

دنبال زن

 

دنبال آزادي

 

براي چه بود؟

 

يك زندگي جاويد

 

يك دروغ پست

 

من وقتم را صرف كرده بودم

 

كاش زودتر ميدانستم

 

من وقتم را صرف کرده بودم...