در كوچه هاي رو به دريا

 

جاي پاي قشوني مانده است

 

كه بوي چكمه هاي جدايي مي دهند

 

و بر ديوارهاشان

 

خاطرات گلوله ايست

 

كه بي وقفه تازه اند

 

سر آن كوچه ها نوشته اند

 

كه نبايد رد شد

 

كه نبايد دل به دريا زد و خاكستر شد

 

*          *          *

من اما تمام اميدم

 

يك نفس بوي دريا بود

 

تا پهن شوم در مهتاب

 

تا تازه شوم در رويا

 

اينك اما

 

بي تو اي كوچه ي دلتنگي ِ من

 

نفسم مي گيرد

 

و تنم مي لرزد

 

و دلم پاكترين خاطره اش را با تو

 

مي نويسد تنها

 

من تمام حسرتم

 

بوسه ي ياري بود

 

كز دل ناب ترين كوچه ي شرم

 

با صدايي خسته

 

گذشت

 

و هراسان

 

در دل آلوده ي شب

 

محو شد .