در كوچه هاي رو به دريا
جاي پاي قشوني مانده است
كه بوي چكمه هاي جدايي مي دهند
و بر ديوارهاشان
خاطرات گلوله ايست
كه بي وقفه تازه اند
سر آن كوچه ها نوشته اند
كه نبايد رد شد
كه نبايد دل به دريا زد و خاكستر شد
* * *
من اما تمام اميدم
يك نفس بوي دريا بود
تا پهن شوم در مهتاب
تا تازه شوم در رويا
اينك اما
بي تو اي كوچه ي دلتنگي ِ من
نفسم مي گيرد
و تنم مي لرزد
و دلم پاكترين خاطره اش را با تو
مي نويسد تنها
من تمام حسرتم
بوسه ي ياري بود
كز دل ناب ترين كوچه ي شرم
با صدايي خسته
گذشت
و هراسان
در دل آلوده ي شب
محو شد .
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی ۱۳۸۴ ساعت 13:31 توسط مجید
|