پنجره ميگفت:در جستجوي حقيقتم

 

نامه اي بر تاقچه اش ميگفت:در جستجوي اسمم

 

خاطره اي ميگفت:در جستجوي تقديرم

 

و دشنه اي ميگفت:در جستجوي خون

 

*     *    *

 

من به جستجوي عطر و پاييزم

 

به جستجوي رنگهايي نو

 

پر از بيشه و مهتاب و لبخند

 

و پر از عشق هاي تازه و نمناك

 

ترانه اي از كودكي

 

كه ساز هاي ناكوك فردا را بجنباند

 

و نت ها و غم هايش را

 

پر از شور كند.

 

حكايتي شادمان و گرم

 

پر از آشتي و حماسه

 

خالي تر از شب هاي بي حوصله و بي حماسه

 

خالي تر از مردان بي غيرت و

 

خالي تر از زنان شرمسار

 

سكوتي كه پيكرش رويا نباشد

 

و غزل را در باران دريغ نكند.

 

دستي كه بوي رخساره خورشيد دهد و

 

از موج ها و سخره ها بگذرد

 

و سرانجام

 

در شادي پر شور دستي حقير

 

آرام گيرد.